افرادی که بیش از حد احساسات رو درک میکنن زودتر از بقیه دچار بیماری روانی میشن ؛من نمیگم علوم مختلف از روانشناسی تا مغز و اعصاب هم همینو میگن!

ولی گناهی که نکردیم احساساتی قوی داریم ،عشق و محبت و نفرت رو بهتر از همه درک میکنیم. بنظرم اگه همه همینطور میبودن دنیا جای بهتری میبود (ولی تکنیکالی نه چون خیلی یکسان میشد دیگه)

بگذریم ، چقد معما هست و ذهن من هنوز نتونسته حتی در برابر چیپ و کوچکترین گره های زندگی ام هندل کنه و اروم بگیره تا حلش کنیم ( احتمالا برمیگرده به آمیگدال بزرگ و غیر نرمال)

احساسات و ادراک بیش از حد از طرفی باعث اگاهی به مسائل هم میشه ، اگاهی نسبت به خود و وجودیت آدمی. اگزیستانسیالیست های چون شوپنهاور و نیچه هم هدفشون شناخت اصل وجودی خود آدم بود.آنها معتقد بودن که تنها مرگ هست که به وجودیت ما اثر میبخشه و این قضیه را با اگزیستانسیالیسم میخوان توی ذهن ما کنن ولی بحث اینجاس که نصف افراد دیوانه میشن ( نخ به معنای واقعی ، ازین نظر که تا کمی بوی مرگ به مشامشون میرسه میگن شت ما زندگی نکردیم که برمیگردم و کلی خوشحال و استارباکس به دست هرکی رو سر راه دیدم کمک میکنم و مثل باب اسفنجی کار میکنم و شاد و خوشحال برمیگردم خونه و عشق میکنم) ولی اره این مدلی دیوانه میشن ادما .

همه ما آدما در زندگیمون فرصتی رو پیدا میکنیم که بفهمیم دنبال چی باید بریم و اصلا چرا !

ولی بحث اینجاس اون افرادی که اجتماع لفظ بیماری برای ادراک بیش از حدشون گذاشتن تنها افرادی هستند که معنی و طعم دردناک انتهای زندگی رو زودتر میچشن و بعد از آن دست به هرکاری بزنی با خودت میگی حالا که چی ؟ و این چنین است که آگاهی بیماری میشود!( میدونم زمین جای پراکنده سازی عشق و نورانی شدن با هرچیزی هنر ، علم و موسیقیه و رسالت مشترک همه ما کمک به همدیگه هست )

ولی ….